خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت .
می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غــــمی به دل راه نداد.
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت.
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلـــشوره ای نداشت و از انـــدوه و رنــج، آه کشيد.
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی.
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غــــــريبه ساخت
و بذر مهربانی پاشيد.
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی.
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين
سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه ،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم.
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش.
چون قلب من شکستنی است .
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:2 توسط سیده حمیده
|