تو
شب .دستت را بلند می کنی ویکی یکی ستاره های آسمان را می ریزی توی دامنم. آسمان خالی شده و دامنم
سنگین! با هم ستاره ها را می آوریم خانه ، همین جا توی اتاق من . همه شان را می ریزیم روی زمین.آرام
لبخند می زنی : دیدی بالاخره آوردیم!
دلم می خواهد ببوسمت ولی بین من وتو یک دنیا ستاره است ،نمی توانم قدم روی آنها بگذارم می ترسم بشکنند.
ستاره ها آنقدر اتاق را روشن می کنند که تو بین آنها گم می شوی . آرام اسمت را تکرار می کنم می ترسم جیغ
بزنم وستاره ها به آسمان فرار کنند! و تو در نهایت شب پنهان شوی.
سحر. ستاره ها رفته اند وتو با آنها به آسمان پرواز کرده ای . من پشت پنجره نشسته ام وباران را تما شا می کنم
وکمکم کن را زمزمه می کنم ، می خواهم بلند تر بخوانم اما آن وقت باران را نمی شنوی . خوب می دانم عاشق
بارانی ...
انتظار. با هر صدای پا سرم را بلند می کنم :اوست ! الان می آید! خودم را مرتب می کنم بلند می شوم تا در را
برایت باز کنم ولی صدای پا با صدای باران می آمیزد وتمام می شود ! باران هم تمام می شود . من هنوز پشت پنجره منتظر
توام . قاصدکی پشت پنجره ایستاده ، پنجره را برایش باز می کنم : حتماً تو روانۀ خانمان کردی! می آید تو سرفه
می کند ، گویا باران با قاصدک نمی سازد سرفه می کند ، توی دستم میمیرد ومن توی یک گلدان خاکش می کنم واین
هزارمین قاصدکی ست که زیر خاک ها پنهان می شود...
مرگ.تو زیر یک دنیا خاک ، یک دنیا شب خفته ای و دیگر صدای مرا نمی شنوی ، تو می گفتی تا همیشه کنار هم
خواهیم ماند وامروز همیشه هایت وتمام همیشه های دنیا پایان گرفته ومن فکر می کردم همیشه ها هرگز تمام نمی شود!
تو کنار ریشه درخت های سبز آرام خفته ای و شب ها دیگر کسی نیست برایم ستاره بچیند...
من. هرروز یک قاصدک روانه خانه جدیدت می کنم وتا همیشه، تا همیشه ای که هرگز تمام نمی شود دوستت دارم!...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 11:3 توسط سیده حمیده
|